
خواب مژگان در ادامه، هر آنچه باید درباره «خواب مژگان» بدانید به همراه مهمترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. مدتهاست نوشته جدیدی اضافه نکردم برگردیم به خوابها و خاطرات قبلی بعد از اتفاقی که برای مژگان افتاد، خواب دیدم عده ای میخوان مقداری طلا (فکر میکنم طلاهای لیدا بود) رو به سرقت ببرند، یک نفر اونها رو میگیره و به من میده. توی راه ...
ادامه مطلب
مدتهاست نوشته جدیدی اضافه نکردمبرگردیم به خوابها و خاطرات قبلیبعد از اتفاقی که برای مژگان افتاد، خواب دیدم عده ای میخوان مقداری طلا (فکر میکنم طلاهای لیدا بود) رو به سرقت ببرند، یک نفر اونها رو میگیره و به من میده. توی راه که میام بدمبه لیدا، مقداری طلا روی زمین یخته، ا مربوط به مژگان هستن. اونها رو جمع میکنم و بهش میدم و میگم ببین چیزی ازش کم نباشهآب باریکی روی زمین جاری است، من و مژگان یک طرف آب و لیدا طرف دیگر آب است. بخوانید...
ادامه مطلب
دیروز طهر هستی از خواب بیدار شد و خوابش را اینطور تعریف کردخواب دیدم که دارم خواب میبینم مهراد خوابه. میرم پیشش میبینم دست یه نفر زیر سرشه. نگاه کردم، دیدم ماماجانه. تکون دادم و گفتم خودتی؟ گفت آره. یه سوال دیگه هم پرسیدم که یادم نیست!البته اول گفت خواب دیدم که ۲ بار روح ماماجان رو دیدم. این یک بارش بود. بخوانید...
ادامه مطلب
چند شبپیش، هستی گفت ظهر خواب ازماماجان نیلوبلاگ را دیدم.خواب دیدم تویمدرسه هستم، آجی میاد توی مدرسه، ماماجان هم پشت سرش میاد. بعد کیفمومیگیره (البته کیف صورتی کلاسهای آموزشگاه دستش بود)، بعد سوار پراید سفیدمیشم که خاله مینو پشت فرمان بود و باباجان روی صندلی کنارش نشسته بود. و میرن ولی ماماجان در مدرسه میمونه...پرسید تعبیرش چیه؟گفتم یعنی ماماجان همیشه و همهجا همراهت هست... حتی وقتی میری مدرسه...
ادامه مطلب
یه بار خواب دیدم ماما جان توی آشپزخونه نشسته، می رم پیشش میگم ماما چرا رفتی؟؟ گفت: خوب باید میرفتم! گفتم اونجا خوبه؟؟ گفت خوبه (مثل حالتی که میگن ای.. بد نیست) بعد توی بغل ماما جان رفتم. البته جسم نب...
ادامه مطلب
تا یکشنبه ۲۴ تیر۹۷، ماما جان خونه بود. در این روز بیمارستان بستری شد و بهد از ۲ بار مرخص شدن کوتاه مدت ۲-۱روزه، دیگه نیومد خونه تا وداع ...قربون پار ای مجال......
ادامه مطلب
۳-۴ شبپیش، باباجان خواب ماماجان رادید و تا صبح نخوابید، ولی نگفت چه خوابی بود.صبح هم که بیدار شد یک طرف صورتش ورم گرد و التهاب داشت ولی از اعصاب بود. صداش هم شبیه صدای میرمردها شدا بود اما بعد از ۲...
ادامه مطلب
سال گذشته، این ساعتها، آخرین ساعات حضور ماماجان در خانه بود. شب رفت بیمارستلن..من هم با چشم اشکبار رفتم هستی را از کلاس ریاضی آوردم....این پیام را ۲۰ مردادحدود ساعت ۸-۷ شب داشتممبنوشتم. ناقص موکد الان ثبت نوشته و بازسازی وبلاگ را کلیک میکنم...
ادامه مطلب
چند (۴) روز پیش بابا گفتموبایل را روی ساعت ۲ تنظیم کردم که دارو بخورم، وقتی زنگ خورد زنگو قطع کزدم و چشممو بستم. دیدم دارم توی حیاط خونه (البته این خونه نبود، حالت خونه مثل خونه خ۲۰ پشت به آفتاب بود، ...
ادامه مطلب
مهراد را که میبریم مهد کودک، با گریه میمونه، ولی بعد آروممیشه!چند بار همبابلجان از مهد آوردش خونه.امروز که بردمش، گریه کرد و رفت طرف پنجره و گریهکنان گفت: پدربزرک میخوام!احتمالا وقتی باباجان رفته بود دنبالش، مربی مهد گفته پدربزرگش اومده!...
ادامه مطلب
امروز هم مثل همیشه تا متوجه شد بابا سوار ماشین شد؛ با عجله دوید توی حیاط و بدون دمپایی در عقب را باز کرد و نشست روی صندلی. این بار صندلی عقب. طوریکه باباجان هم هاج و واج مونده بود که چی شد و مهراد از کجا اومد!! من که رفتم بیارمش ؛ میگفت ممنون؛ در (یعنی در راببند)...
ادامه مطلب
2 شب پیش به مهراد گفتم: اسمت چیه؟ گفت : بیاد دیگه تقریبا اسمشو یاد گرفت. اما بجای مهراد میگه "بیاد" ...
ادامه مطلب
آآجی برای تولد هستی چند جلد از سری کتابهای "قصه ها عوض میشوند" خرید. هستی خیلی خوشش اومد حسابی کتابخوان شده. خدا راشکر کمی از تلویزیون و تبلت فاصله گرفته. اابته تبلت را برمیدارم و بندرت بهش میدم. تا نصفه شب میشه کتاب میخونه. دیشب تا 4 و نیم صبح کتاب میخوند...
ادامه مطلب
دیگه مهراد کلمات و جمله های 2-3 کلمه ای میگه پاشو. ماشینته، توپ، موشگان (مژگان )، موشده (مژده )، نبی و ......
ادامه مطلب
امروز صبح مهراد بذای اولین بار جمله 2کلمه ای گفت. به آجی مینو میگه ماما آجی مینو میبرش توی حیاطشون پیش مرغها. مهراد به مرغها میگه قوقو وقتی آجی مینو میاد، مهراد میاد جلوش،دستش را به سمت آحی مینو میکشه که بغلش کنه و ببرش میش قوقو ها. امروز صبح که آجی مینو اومد گفت: ماما... بِییم (بریم).... +نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت15:42  توسطمامان هستي | ...
ادامه مطلب
هستی که پیش ماماجان میخوابید. حدود یگ هفته است که مهراد هم شبها بیدار میشه و خودش بلند میشه و میره پیش ماماجان میخوابه. +نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت6:4 توسطمامان هستي | ...
ادامه مطلب
یه فیلم قدیمی بود، یه جاش یه مرد قوی هیکل توی جای تاریک بود با 3-2تا مرد دیگه... اون قوی هیکله یه جریانی را تعریف میکرد و به سمت مردهای دیگه می رفت. یه جای صحبتش میگفت اوکو... موکو... به آرومی برگشتم.... قدم به قدم... قدم به قدم... و گلوشو گرفتم ... و خفه اش کردم... بعد اونها از ترس می لرزیدن و به همدیگه میچسبیدن یادش بخیر .... من و مژگان این جمله ها را می گفتیم و بازی می کردیم... این جمله ها را برای مهراد هم میگم و بجای قدم زدن و پا کوبیدن، دستهامو روی زمین می کوبم مهراد هم با خنده خودشو توی بغلم می اندازه امروز که می گفتم، مهراد دستهاشو روی زمین میکوبید، مثل اونجا که میگم ...قدم به قدم... و...
ادامه مطلب
2 روز پیش، مهراد طبق معمول رفت تکی اتاق خاله مژگان برای شیطونی! به همه چیز دست میزنه! ففط تلویزیون اونجا را نگاه میکنه و بیرون نمیره! خواستم بیرونش کنم، نمیرفت. بعد اومد منو به بیرون هدایت کرد، خودش رفت داخل و در را روی من بست! دیروز هم هستی را از اتاق آجی یکتا بیرون کرد و در را بست! +نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت15:27 توسطمامان هستي | ...
ادامه مطلب
دیشب هر کاری میکردم، مهراد نمیخوابید. همش گریه میکرد و میرفت پیش ماماجان، اما اونجا هم نمی خوابید. آجی اومد بغلش کرد، فوری خوابید. انگار منتظر آجی بود که بخوابونش... +نوشته شده در شنبه دهم تیر ۱۳۹۶ساعت19:7 توسطمامان هستي | ...
ادامه مطلب
امروز 5 آذر 95 یعنی تاریخ جالب 9595 هستی برای اولین بار موهاش را بست. ازش فیلم گرفتم....
ادامه مطلب