هستي مهربون

متن مرتبط با «زمان چهار دست و پا رفتن» در سایت هستي مهربون نوشته شده است

خواب مژگان

  • نیلوبلاگ

    مدتهاست نوشته جدیدی اضافه نکردمبرگردیم به خوابها و خاطرات قبلیبعد از اتفاقی که برای مژگان افتاد، خواب دیدم عده ای میخوان مقداری طلا (فکر میکنم طلاهای لیدا بود) رو به سرقت ببرند، یک نفر اونها رو میگیره و به من میده. توی راه که میام بدمبه لیدا، مقداری طلا روی زمین یخته، ا مربوط به مژگان هستن. اونها رو جمع میکنم و بهش میدم و میگم ببین چیزی ازش کم نباشهآب باریکی روی زمین جاری است، من و مژگان یک طرف آب و لیدا طرف دیگر آب است. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خوابهای ماماجان ۱۰

  • نیلوبلاگ

    دیروز طهر هستی از خواب بیدار شد و خوابش را اینطور تعریف کردخواب دیدم که دارم خواب میبینم مهراد خوابه. میرم پیشش میبینم دست یه نفر زیر سرشه. نگاه کردم، دیدم ماماجانه. تکون دادم و گفتم خودتی؟ گفت آره. یه سوال دیگه هم پرسیدم که یادم نیست!البته اول گفت خواب دیدم که ۲ بار روح ماماجان رو دیدم. این یک بارش بود. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خوابهای ماماجان ۹

  • نیلوبلاگ

    چند شبxa0پیش، هستی گفت ظهر خواب ازماماجان نیلوبلاگ را دیدم.خواب دیدم تویxa0مدرسه هستم، آجی میاد توی مدرسه، ماماجان هم پشت سرش میاد. بعد کیفموxa0میگیره (البته کیف صورتی کلاسهای آموزشگاه دستش بود)، بعد سوار پراید سفیدxa0میشم که خاله مینو پشت فرمان بود و باباجان روی صندلی کنارش نشسته بود. و میرن ولی ماماجان در مدرسه میمونه...پرسید تعبیرش چیه؟گفتم یعنی ماماجان همیشه و همهجا همراهت هست... حتی وقتی میری مدرسه...

    ادامه مطلب
  • خوابهای ماماجان ۵ و ۶

  • نیلوبلاگ

    یه بار خواب دیدم ماما جان توی آشپزخونه نشسته، می رم پیشش میگم ماما چرا رفتی؟؟ گفت: خوب باید میرفتم! گفتم اونجا خوبه؟؟ گفت خوبه (مثل حالتی که میگن ای.. بد نیست) بعد توی بغل ماما جان رفتم. البته جسم نب...

    ادامه مطلب
  • قربون پار ای مجال...

  • نیلوبلاگ

    تا یکشنبه ۲۴ تیر۹۷، ماما جان خونه بود. در این روز بیمارستان بستری شد و بهد از ۲ بار مرخص شدن کوتاه مدت ۲-۱روزه، دیگه نیومد خونه تا وداع ...قربون پار ای مجال......

    ادامه مطلب
  • خوابهای ماماجان ۷

  • نیلوبلاگ

    ۳-۴ شبxa0پیش، باباجان خواب ماماجان راxa0دید و تا صبح نخوابید، ولی نگفت چه خوابی بود.xa0صبح هم که بیدار شد یک طرف صورتش ورم گرد و التهاب داشت ولی از اعصاب بود. صداش هم شبیه صدای میرمردها شدا بود اما بعد از ۲...

    ادامه مطلب
  • آخرین روز حضور ماماجان در منزل

  • نیلوبلاگ

    سال گذشته، این ساعتها، آخرین ساعات حضور ماماجان در خانه بود. شب رفت بیمارستلن..من هم با چشم اشکبار رفتم هستی را از کلاس ریاضی آوردم....xa0این پیام را ۲۰ مردادxa0حدود ساعت ۸-۷ شب داشتممبنوشتم. ناقص موکد الان ثبت نوشته و بازسازی وبلاگ را کلیک میکنم...

    ادامه مطلب
  • خوابهای ماماجان ۸

  • نیلوبلاگ

    چند (۴) روز پیش بابا گفتموبایل را روی ساعت ۲ تنظیم کردم که دارو بخورم، وقتی زنگ خورد زنگو قطع کزدم و چشممو بستم. دیدم دارم توی حیاط خونه (البته این خونه نبود، حالت خونه مثل خونه خ۲۰ پشت به آفتاب بود، ...

    ادامه مطلب
  • پدربزرگ میخوام

  • نیلوبلاگ

    مهراد را که میبریم مهد کودک، با گریه میمونه، ولی بعد آروممیشه!چند بار همبابلجان از مهد آوردش خونه.امروز که بردمش، گریه کرد و رفت طرف پنجره و گریهکنان گفت: پدربزرک میخوام!احتمالا وقتی باباجان رفته بود دنبالش، مربی مهد گفته پدربزرگش اومده!...

    ادامه مطلب
  • مهراد و ماشین

  • نیلوبلاگ

    امروز هم مثل همیشه تا متوجه شد بابا سوار ماشین شد؛ با عجله دوید توی حیاط و بدون دمپایی در عقب را باز کرد و نشست روی صندلی. این بار صندلی عقب. طوریکه باباجان هم هاج و واج مونده بود که چی شد و مهراد از کجا اومد!! من که رفتم بیارمش ؛ میگفت ممنون؛ در (یعنی در راببند)...

    ادامه مطلب
  • مهراد اسمشو یاد گرفت

  • نیلوبلاگ

    2 شب پیش به مهراد گفتم: اسمت چیه؟ گفت : بیاد دیگه تقریبا اسمشو یاد گرفت. اما بجای مهراد میگه "بیاد" xa0...

    ادامه مطلب
  • کتاب خوانی هستی

  • نیلوبلاگ

    آآجی برای تولد هستی چند جلد از سری کتابهای "قصه ها عوض میشوند" خرید. هستی خیلی خوشش اومدxa0 حسابی کتابخوان شده. خداxa0 راشکر کمی از تلویزیون و تبلت فاصله گرفته. اابته تبلت را برمیدارم و بندرت بهش میدم. xa0تا نصفه شب میشه کتاب میخونه. دیشب تا 4 و نیم صبح کتاب میخوند...

    ادامه مطلب
  • مهراد 2 سال و نیمه

  • نیلوبلاگ

    دیگه مهراد کلمات و جمله های 2-3 کلمه ای میگه پاشو. ماشینته، توپ، موشگان (مژگان )، موشده (مژده )، نبی و ......

    ادامه مطلب
  • جمله دو کلمه ای

  • نیلوبلاگ

    امروز صبح مهراد بذای اولین بار جمله 2کلمه ای گفت. به آجی مینو میگه ماما آجی مینو میبرش توی حیاطشون پیش مرغها. مهراد به مرغها میگه قوقو وقتی آجی مینو میاد، مهراد میاد جلوش،دستش را به سمت آحی مینو میکشه که بغلش کنه و ببرش میش قوقو ها. امروز صبح که آجی مینو اومد گفت: ماما... بِییم (بریم).... +xa0نوشته شده در xa0پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۶ساعتxa015:42&nbsp توسطxa0مامان هستيxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • مهرادشب ها پیش ماماجان میخوابه

  • نیلوبلاگ

    هستی که پیش ماماجان میخوابید. حدود یگ هفته است که مهراد هم شبها بیدار میشه و خودش بلند میشه و میره پیش ماماجان میخوابه. +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ساعتxa06:4xa0 توسطxa0مامان هستيxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • اوکو... موکو....

  • نیلوبلاگ

    یه فیلم قدیمی بود، یه جاش یه مرد قوی هیکل توی جای تاریک بود با 3-2تا مرد دیگه... اون قوی هیکله یه جریانی را تعریف میکرد و به سمت مردهای دیگه می رفت. یه جای صحبتش میگفت اوکو... موکو... به آرومی برگشتم.... قدم به قدم... قدم به قدم... و گلوشو گرفتم ... و خفه اش کردم... بعد اونها از ترس می لرزیدن و به همدیگه میچسبیدن یادش بخیر .... من و مژگان این جمله ها را می گفتیم و بازی می کردیم... این جمله ها را برای مهراد هم میگم و بجای قدم زدن و پا کوبیدن، دستهامو روی زمین می کوبم مهراد هم با خنده خودشو توی ب...

    ادامه مطلب
  • مهراد منو بیرون کرد!

  • نیلوبلاگ

    2 روز پیش، مهراد طبق معمول رفت تکی اتاق خاله مژگان برای شیطونی! به همه چیز دست میزنه! ففط تلویزیون اونجا را نگاه میکنه و بیرون نمیره! خواستم بیرونش کنم، نمیرفت. بعد اومد منو به بیرون هدایت کرد، خودش رفت داخل و در را روی من بست! دیروز هم هستی را از اتاق آجی یکتا بیرون کرد و xa0در را بست! +xa0نوشته شده در xa0دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa015:27xa0 توسطxa0مامان هستيxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • مهراد و آجی

  • نیلوبلاگ

    دیشب هر کاری میکردم، مهراد نمیخوابید. همش گریه میکرد و میرفت پیش ماماجان، اما اونجا هم نمی خوابید. آجی اومد بغلش کرد، فوری خوابید. انگار منتظر آجی بود که بخوابونش... +xa0نوشته شده در xa0شنبه دهم تیر ۱۳۹۶ساعتxa019:7xa0 توسطxa0مامان هستيxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • هستی موهاش را بست

  • نیلوبلاگ

    امروز 5 آذر 95 یعنی تاریخ جالب 9595 هستی برای اولین بار موهاش را بست. ازش فیلم گرفتم....

    ادامه مطلب
  • تغییرات مهراد در شهریور 95

  • نیلوبلاگ

    مهراد 2ـ3 هفته پیش شروع کرد به چهار دست و پا بابا را زیاد میگه کسی میره بیرون؛ دنبالش گریه میکنه؛ بخصوص باباجان وقتی باباجان را می بینه ؛ میره طرفش که باباجان بغلش کنه. اگه بغل نکنه، بهش بر میخوره و گریه میکنه....

    ادامه مطلب