اون قوی هیکله یه جریانی را تعریف میکرد و به سمت مردهای دیگه می رفت. یه جای صحبتش میگفت
اوکو... موکو... به آرومی برگشتم.... قدم به قدم... قدم به قدم... و گلوشو گرفتم ... و خفه اش کردم...
بعد اونها از ترس می لرزیدن و به همدیگه میچسبیدن
یادش بخیر ....
من و مژگان این جمله ها را می گفتیم و بازی می کردیم...
این جمله ها را برای مهراد هم میگم و بجای قدم زدن و پا کوبیدن، دستهامو روی زمین می کوبم
مهراد هم با خنده خودشو توی بغلم می اندازه
امروز که می گفتم، مهراد دستهاشو روی زمین میکوبید، مثل اونجا که میگم ...قدم به قدم... و دستمو روی زمین می کوبم