امروز هم مثل همیشه تا متوجه شد بابا سوار
ماشین شد؛ با عجله دوید توی حیاط و بدون دمپایی در عقب را باز کرد و نشست روی صندلی. این بار صندلی عقب. طوریکه باباجان هم هاج و واج مونده بود که چی شد و
مهراد از کجا اومد!!
من که رفتم بیارمش ؛ میگفت ممنون؛ در (یعنی در راببند)
هستي مهربون...
ما را در سایت هستي مهربون دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 131
تاريخ: چهارشنبه
19 دی
1397 ساعت: 19:44