یه بار خواب دیدم ماما جان توی آشپزخونه نشسته، می رم پیشش میگم ماما چرا رفتی؟؟ گفت: خوب باید میرفتم! گفتم اونجا خوبه؟؟ گفت خوبه (مثل حالتی که میگن ای.. بد نیست) بعد توی بغل ماما جان رفتم. البته جسم نبودیم و توی هم فرو رفتیم و با هم، یکی شدیم
از حدود ۵-۶ روز پیش وقتی ظهر روی تخت مژگانمیخوابم خواب ماماجان را می بینم.
دفعه اول خواب دیدم من و آجیمینو توی آشپزخونه میخواهیم غذا درست کنیم. ماما جان میگه پیاز بیارین و ما هم مثل قدیمها وسایل که میخواد میاریم که غذا درست کنه.
میدونستم که ماما نیست، میخواستم به آجیمینو بگم یه جوری به ماما بگه، که بمونه، تره
بعد ماما گفت عینکام کجان؟
من عینکها رو پیدا کردم و دادم
بقیهش یادم نیست، ولی فکر میکنم این بود که میخواستم دست ماما رو ببوسم، شک گذاشتم که نکنه جسم نباشه و فقط روح باشه و مثل دفعه قبل توی هم فرو بریم؟، ولی دست ماما رو گرفتم و بوسیدم، و مادی بود
هستي مهربون...ما را در سایت هستي مهربون دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 124