مدتهاست نوشته جدیدی اضافه نکردم
برگردیم به 1ها و خاطرات قبلی
بعد از اتفاقی که برای 1 افتاد، خواب دیدم عده ای میخوان مقداری طلا (فکر میکنم طلاهای لیدا بود) رو به سرقت ببرند، یک نفر اونها رو میگیره و به من میده. توی راه که میام بدمبه لیدا، مقداری طلا روی زمین یخته، ا مربوط به مژگان هستن. اونها رو جمع میکنم و بهش میدم و میگم ببین چیزی ازش کم نباشه
آب باریکی روی زمین جاری است، من و مژگان یک طرف آب و لیدا طرف دیگر آب است.
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی