خرید بک لینک

مدتهاست نوشته جدیدی اضافه نکردم

برگردیم به 1ها و خاطرات قبلی

بعد از اتفاقی که برای 1 افتاد، خواب دیدم عده ای میخوان مقداری طلا (فکر میکنم طلاهای لیدا بود) رو به سرقت ببرند، یک نفر اونها رو میگیره و به من میده. توی راه که میام بدمبه لیدا، مقداری طلا روی زمین یخته، ا مربوط به مژگان هستن. اونها رو جمع میکنم و بهش میدم و میگم ببین چیزی ازش کم نباشه

آب باریکی روی زمین جاری است، من و مژگان یک طرف آب و لیدا طرف دیگر آب است.

برچسب: نویسنده: آرمان خلیلی تاريخ: شنبه 1 مهر 1402 ساعت: 16:57

صفحه بندی