ماجراهای مهراد

خرید بک لینک
یه هفته- 10 روزی هست که مهراد ماجراهایی داره.

حدود 10 روز پیش ماما جان بیمارستان بستری شد. شب خواستم خونه را مرتب کنم، مهراد هم اومد کنارم اسباب بازی هاش را توی سبد میری که یه دفعه صدای جیغش بلند شد. روی پاش بریده شد خون میومد. رفت بیمارستان .. خاله میون 3 تا بخیه بهش زد

چند روز بعد، دیدیم دستاش خیس و کمی قرمز هستن! رفته بود توی آشپزخونه... بشکه شربت آلبالو را روی فرش خالی کرده بود و اومد بیرون... ما هم فرش را گذاشتیم توی حیاط ببینیم با شستن درست میشه یا خیر. هنوز هم توی حیاط!

فردای اون روز دایی بهروز و زندایی محترم اومدن و اتفاقا یه بشکه شربت آلبالو عین همون آورده بودن و وقتی خواستن برن، مهراد توی حیاط با چرخ آبی که مثل گاری می روندش بود. به نظرم رسید آجی هم اونجاست. بعد از چند دقیقه مهسا اومد. پرسیدم مهراد توی حیاطه؟ گفت نه!! پرسیدم آجی چطور؟ گفت اون هم نیست

دیدم آجی توی اتاقش بود.

دایی به سمت اول کوچه دنبه سمت آخر کوچه رفتیم. سر کوچه یه خانم اونو دید که با چرخش داشت میرفت توی خیابون، گرفتش و دایی ازش گرفت و آورد خونه.

و این داستان همچنان ادامه دارد....

هستي مهربون...

ما را در سایت هستي مهربون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 19:44

صفحه بندی