دیشب رفته بودم خونه، نبی اومد خونه ماما جان که مهراد رو بیاره. وقتی زنگ در رو زد، مهراد اومد جلو ... تا نبی را دید، پرید توی رختخواب ، شیشه شیر را گذاشت دهنش، دست خاله مینو را گرفت و ساکت شد.
خاله مینو گفت اگه میخواهی با نبی نری، باید چشماتو ببندی!! مهراد هم چشماش رو بست که نره.
بعدش من اومدم.... مهراد با ذوق اومد پیشم... چون میدونست من نمی برمش
گفت "میام" آجی مینو گفت داره میگه سلام..تلویزیون برنامه داست و می گفت سلام. مهراد هم جواب میاد میام، خوبی؟
هستي مهربون...ما را در سایت هستي مهربون دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 163