موضوع «دندان مهراد» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
امروز ۵ فروردین ۱۴۰۱، اولین دندان مهراد افتاد (با کمک خاله مینو)
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی

در این گزارش به بررسی کامل «» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
امروز ۵ فروردین ۱۴۰۱، اولین دندان مهراد افتاد (با کمک خاله مینو)
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
امروز ۵ فروردین ۱۴۰۱، اولین دندان مهراد افتاد (با کمک خاله مینو)
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
امروز ۵ فروردین ۱۴۰۱، اولین دندان مهراد افتاد (با کمک خاله مینو)
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
دیروز طهر هستی از خواب بیدار شد و خوابش را اینطور تعریف کرد
خواب دیدم که دارم خواب میبینم مهراد خوابه. میرم پیشش میبینم دست یه نفر زیر سرشه. نگاه کردم، دیدم ماماجانه. تکون دادم و گفتم خودتی؟ گفت آره. یه سوال دیگه هم پرسیدم که یادم نیست!
البته اول گفت خواب دیدم که ۲ بار روح ماماجان رو دیدم. این یک بارش بود.
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
چند شب پیش، هستی گفت ظهر خواب ازماماجان نیلوبلاگ را دیدم.
خواب دیدم توی مدرسه هستم، آجی میاد توی مدرسه، ماماجان هم پشت سرش میاد. بعد کیفمو میگیره (البته کیف صورتی کلاسهای آموزشگاه دستش بود)، بعد سوار پراید سفید میشم که خاله مینو پشت فرمان بود و باباجان روی صندلی کنارش نشسته بود. و میرن ولی ماماجان در مدرسه میمونه...
پرسید تعبیرش چیه؟
گفتم یعنی ماماجان همیشه و همهجا همراهت هست... حتی وقتی میری مدرسه
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
تا یکشنبه ۲۴ تیر۹۷، ماما جان خونه بود. در این روز بیمارستان بستری شد و بهد از ۲ بار مرخص شدن کوتاه مدت ۲-۱روزه، دیگه نیومد خونه تا وداع ...
قربون پار ای مجال...
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
سال گذشته، این ساعتها، آخرین ساعات حضور ماماجان در خانه بود. شب رفت بیمارستلن..
من هم با چشم اشکبار رفتم هستی را از کلاس ریاضی آوردم....
این پیام را ۲۰ مرداد حدود ساعت ۸-۷ شب داشتممبنوشتم. ناقص موکد الان ثبت نوشته و بازسازی وبلاگ را کلیک میکنم
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی