هستي مهربون

متن مرتبط با «عافیت باشه به آلمانی» در سایت هستي مهربون نوشته شده است

خوابهای ماماجان ۱۰

  • نیلوبلاگ

    دیروز طهر هستی از خواب بیدار شد و خوابش را اینطور تعریف کردخواب دیدم که دارم خواب میبینم مهراد خوابه. میرم پیشش میبینم دست یه نفر زیر سرشه. نگاه کردم، دیدم ماماجانه. تکون دادم و گفتم خودتی؟ گفت آره. یه سوال دیگه هم پرسیدم که یادم نیست!البته اول گفت خواب دیدم که ۲ بار روح ماماجان رو دیدم. این یک بارش بود. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خوابهای ماماجان ۹

  • نیلوبلاگ

    چند شبپیش، هستی گفت ظهر خواب ازماماجان نیلوبلاگ را دیدم.خواب دیدم تویمدرسه هستم، آجی میاد توی مدرسه، ماماجان هم پشت سرش میاد. بعد کیفمومیگیره (البته کیف صورتی کلاسهای آموزشگاه دستش بود)، بعد سوار پراید سفیدمیشم که خاله مینو پشت فرمان بود و باباجان روی صندلی کنارش نشسته بود. و میرن ولی ماماجان در مدرسه میمونه...پرسید تعبیرش چیه؟گفتم یعنی ماماجان همیشه و همهجا همراهت هست... حتی وقتی میری مدرسه...

    ادامه مطلب
  • خوابهای ماماجان ۵ و ۶

  • نیلوبلاگ

    یه بار خواب دیدم ماما جان توی آشپزخونه نشسته، می رم پیشش میگم ماما چرا رفتی؟؟ گفت: خوب باید میرفتم! گفتم اونجا خوبه؟؟ گفت خوبه (مثل حالتی که میگن ای.. بد نیست) بعد توی بغل ماما جان رفتم. البته جسم نب...

    ادامه مطلب
  • خوابهای ماماجان ۷

  • نیلوبلاگ

    ۳-۴ شبپیش، باباجان خواب ماماجان رادید و تا صبح نخوابید، ولی نگفت چه خوابی بود.صبح هم که بیدار شد یک طرف صورتش ورم گرد و التهاب داشت ولی از اعصاب بود. صداش هم شبیه صدای میرمردها شدا بود اما بعد از ۲...

    ادامه مطلب
  • خوابهای ماماجان ۸

  • نیلوبلاگ

    چند (۴) روز پیش بابا گفتموبایل را روی ساعت ۲ تنظیم کردم که دارو بخورم، وقتی زنگ خورد زنگو قطع کزدم و چشممو بستم. دیدم دارم توی حیاط خونه (البته این خونه نبود، حالت خونه مثل خونه خ۲۰ پشت به آفتاب بود، ...

    ادامه مطلب
  • مهرادشب ها پیش ماماجان میخوابه

  • نیلوبلاگ

    هستی که پیش ماماجان میخوابید. حدود یگ هفته است که مهراد هم شبها بیدار میشه و خودش بلند میشه و میره پیش ماماجان میخوابه. +نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت6:4 توسطمامان هستي | ...

    ادامه مطلب
  • تقدیم به گلهای قشنگم

  • نیلوبلاگ

    فرزندم،(فرزندانم)از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم...از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری.به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند.با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی.هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را...

    ادامه مطلب
  • عافیت

  • نیلوبلاگ

    امروز مهراد عطسه کرد، من و خاله مینا گفتیم عافیت مهراد هم گفت؛ آبیتَ... یا چیزی شبیه عافیت...

    ادامه مطلب