
دیروز طهر هستی از خواب بیدار شد و خوابش را اینطور تعریف کردخواب دیدم که دارم خواب میبینم مهراد خوابه. میرم پیشش میبینم دست یه نفر زیر سرشه. نگاه کردم، دیدم ماماجانه. تکون دادم و گفتم خودتی؟ گفت آره. یه سوال دیگه هم پرسیدم که یادم نیست!البته اول گفت خواب دیدم که ۲ بار روح ماماجان رو دیدم. این یک بارش بود. بخوانید...
ادامه مطلب
چند شبxa0پیش، هستی گفت ظهر خواب ازماماجان نیلوبلاگ را دیدم.خواب دیدم تویxa0مدرسه هستم، آجی میاد توی مدرسه، ماماجان هم پشت سرش میاد. بعد کیفموxa0میگیره (البته کیف صورتی کلاسهای آموزشگاه دستش بود)، بعد سوار پراید سفیدxa0میشم که خاله مینو پشت فرمان بود و باباجان روی صندلی کنارش نشسته بود. و میرن ولی ماماجان در مدرسه میمونه...پرسید تعبیرش چیه؟گفتم یعنی ماماجان همیشه و همهجا همراهت هست... حتی وقتی میری مدرسه...
ادامه مطلب
یه بار خواب دیدم ماما جان توی آشپزخونه نشسته، می رم پیشش میگم ماما چرا رفتی؟؟ گفت: خوب باید میرفتم! گفتم اونجا خوبه؟؟ گفت خوبه (مثل حالتی که میگن ای.. بد نیست) بعد توی بغل ماما جان رفتم. البته جسم نب...
ادامه مطلب
۳-۴ شبxa0پیش، باباجان خواب ماماجان راxa0دید و تا صبح نخوابید، ولی نگفت چه خوابی بود.xa0صبح هم که بیدار شد یک طرف صورتش ورم گرد و التهاب داشت ولی از اعصاب بود. صداش هم شبیه صدای میرمردها شدا بود اما بعد از ۲...
ادامه مطلب
چند (۴) روز پیش بابا گفتموبایل را روی ساعت ۲ تنظیم کردم که دارو بخورم، وقتی زنگ خورد زنگو قطع کزدم و چشممو بستم. دیدم دارم توی حیاط خونه (البته این خونه نبود، حالت خونه مثل خونه خ۲۰ پشت به آفتاب بود، ...
ادامه مطلب
هستی که پیش ماماجان میخوابید. حدود یگ هفته است که مهراد هم شبها بیدار میشه و خودش بلند میشه و میره پیش ماماجان میخوابه. +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ساعتxa06:4xa0 توسطxa0مامان هستيxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
فرزندم،(فرزندانم)از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم...از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری.به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند.با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را...
ادامه مطلب
امروز مهراد عطسه کرد، من و خاله مینا گفتیم عافیت مهراد هم گفت؛ آبیتَ... یا چیزی شبیه عافیت...
ادامه مطلب